تبليغاتX
ندایی از درون من

ندایی از درون من

ایها الناس!

ایها الناس،بدانید و آگاه باشید که دهن ما 2 لایه آسفالت شد!اون سرویس بلگها بدرد عمش می خورد!لذا ما رفتیم پرشین!شرمنده هی شما رو می کشونیم این ور اون ور!سر افراز می فرمایید تشریف بیارید



شازده خذعبل الدوله

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/05/11ساعت 1:25  توسط سیروس  | 

مهاجرت

فکر کنم احتمالا طی این چند روزی که اینجا به ف.ا.ک رفته بود همه از بودن در بلاگفا بقول استادمون خانوم سیدی already پشیمون شده باشید!الان هم که مثلا ارواح uمش این شیرازی اینجا رو درست کرده،نظراتش که با دست به آب یکی شده و هیچی نمی اد!فکر نکنید که بلاگفا داره به ما لطف می کنه و بخاطر این آدرس ما بدهکارشیم و این حرفا!اصولا ما در بازار رقابتی اینترنتی حق انتخاب داریم بین بهترین ها!و وقتی یکی تر زده به همه چی رفته ما حق داریم که بریم!خوب من که بک یار اینجا رو بسته بودم رفته بودم این دفعه خونم به جوش اومد و کلا تصمیم گرفتم، اگر شده مطلب هام رو ایمیل کنم بهتون اما اینجا نمونم!لذا برگشتیم سر منزلی که زمانی توی بلاگها داشتیم با فرمت وردپرس فارسی!

اگر شما اینجا رو می خوندید و خوشتون می اومده و هنوز راقبین که خرغبلات ما رو بخونید تشریف بیارید اونجا!از دوست و دشمن دعوت می کنم که نزول رحمت بفرمایند! تا از نظراتشون بهره مند شیم.از اینجا هم برای اطلاع از آپ دوستان کماکان بلاگفایی استفاده خواهیم کرد و حیفمان میاد از مطالب و نظراتش که یهو دودشان کنیم برن توی هوا!پس لطفا اگر زحمتی نیست لینک مارا اصلاح کنید!

لطف حضرات  مستدام!


ندایی از درون من

+ نوشته شده در  شنبه 1389/05/02ساعت 2:25  توسط سیروس  | 

موسیقی نوشت

والا عارضم خدمتتون که هیچ وقت خیلی جزئی وارد موسیقی نشدم،علاقه ای هم نداشتم که برم مطالعش کنم،البته همیشه دوست داشتم سنتور رو یاد بگیرم.اما خوب موسیقی یا آهنگ از نوع مبتذل غربی و خانه مان سورش بگیر تا وطنی رو خیلی گوش می دم.اخیرا به آهنگ های زمینه ی فیلم ها خیلی علاقه مند شدم و یه چندتایی رو که مطمئنا به گوش خیلی هاتون آشناست رو می خواهمک براتون بذارم تا گوش کنید ولذت ببرید.

اولین قطعه به تنظیم هاوارد شور و با صدای خواننده ی ایرلندی اِنیا هست که بیت هایی رو از اشعار تالکین به زبان میان زمینی ابداعی او می خونه و اسم این قطعه داد می زنه که در چه بخشی از فیلم ارباب حلقه ها استفاده شده،شورای الراند!

Enya - The Council of Elrond .mp3

قطعه دوم هم از فیلم ارباب حلقه ها و باز با صدای خانوم اِنیا هست،که ریتم بسیار آروم و آرامش بخشی داره

Enya - May It Be .mp3

این قطه هم که محشره واقعا،متعلق به فیلم حماسی شجاع دل به کارگردانی مل گیبسون هست،تنظیم و اجرای این کار با آقای جیمز هرنر و ارکست سمفونی لندن بوده.عاشق صدای این bagpipe های اسکاتلندی در  زمینه این آهنگ هستم و کلا این صدا،همش صداشون تو گوشم صوت می زنه،اون 2،3 باری که رفته بودیم ادینبورو و این گروه های اسکاتندی توی خیابونای سنگ فرش و قدیمی اونو می نواختن.این رو حتما از دست ندید.البته اگر به من باشه می گم همشون رو دانلود کنید

James Horner - Braveheart .mp3

این قطعه هم از فیلم شجاع دل و مربوط به صحنه ی دفع مورون هستش،این قطعه هم با تمسک اسباب موسیقی مورد علاقه هورنر یعنی کلتیک ساخته شده .جالبه که هاوارد شور نویسنده ی موسیقی فیلم ارباب حلقه ها هم به اسباب موسیقی کلت ها علاقه خاصی داره و ازشون استفاده زیاد می کنه.

James Horner - Murron's Burial (7) .mp3

باز هم هورنر و شجاع دل،قطعه مربوط به زمان ازدواج مخفیانه والاس هست.

James Horner - Braveheart - The Secret Wedding .mp3

و این آخری هم تحت عنوان شیون کلتی،مزبوط به زمان رقص کنار رودخونه درون فیلم هست،این آخری واقعا دیگه نمونه ی کامل موسیقی سلت ها هست.

James Horner - Celtic Cry .mp3

پ.ن.ببخشید می دونم خیلی سنگین می شه که همش رو دانلود کنید،اما حداقل اگر براتون امکان داره برید به سایت و گوش بدید،همچون سنوات گذشته برای دانلود آهنگ ها به غیر از آخری روشون راست کلیک کنید و همون جا سیوشون کنید.آخری هم برید به لینکش و بگیریدش.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/04/29ساعت 3:45  توسط سیروس  | 

نوستالوژی

سلام دوستان،من برگشتم.از اون عزیزی هم که پست قبلی رو گذاشت واقعا تشکر می کنم،این 3روزی که رفته بودم پیش مامانم اینا دوست نداشتم خودم رو اینجا هم با اینترنت سرگرم کنم؛دلم می خواست تماما پیش اونا باشم،که شکر خدا یه مهمون هم از گرگان داشتیم و جای همتون خالی حسابی خوش گذشت.الان هم که این متن رو دارم براتون می نویسم ساعت 12:45 دقیقه ی ظهر است و من توی قطارم و دارم بر می گردم مشهد.

نمی دونین که چقدر دلم تنگه،دلم هوای اون دورانو کرده،من از آمپول می ترسم،اما اون زمانا،اول ابتدایی بودم،مریض که می شدم با مامان می رفتیم بیمارستان دکتر می دیدم،اون موقع مثل الان چکو چونه برای تبدیل آمپول به قرص موثر نبود و می نوشتن،همون جا با مامان می رفیتم توی بخش و جای تزریقات،همه می شناختنش و کلی خوش و بش می کردن و مثلا سفارش می کرد که یواش برام بزنن و من هم باور می کردم،و در نهایت با راه رفتن مثل عنکبوتی که با کفش زدی توی سرش،به دلیل درد ما تحت بر می گشتیم خونه.

دلم خیلی برای اون روزای زندگی توی غربت تنگ شده،به بهانه ی دعای کمیل همه ی ایرانی جمع می شدیم توی حسینیه،شده بودیم خانواده های هم و هنوز هم با خیلی از دوستای اون دوران رفت و آمد داریم،یادش بخیر،صبح که بابا و مامان می رفتن دانشگاه من هم پا می شدم با کارت گذر اتوبوسم می رفتم ایستگاه مرکزی شهر،بعد هم از اونجا سوار مترو می شدم تا دبیرستان کاتولیک سنت مری!وقتی هم مدرسه تعطیل می شد سر ساعت 3 دویاره مسیر رو طی می کردم تا خونه.مامان خونه بود و وقت برنامه ی کودک و کارتون!بعد 3 ساعت هم گوشمون به در بود که بابام با کیف پر از کاغدش بیاد خونه و من و داداشم بریم دم در استقبالش!

دلم تنگه برای تابستون سال 2002 که من 4 ماه قبل ار خانواده برگشتم ایران تا به سال تحصیلی ایران برسم و از مدرسه عقب نمونم!یه پسر 14 ساله تک و تانها توی فرودگاه هیترو،چمدونامو بابا از نیوکاسل به مقصد مشهد فرستاده بود،منو هم برام یک مامور ویژه ی مسافرین کوچک گرفته بودن که تا قبل سوار شدن به هواپیمای ایران ایر همرام بود،یه دختر بلوند انگلیسی،یادم نمی ره هیچ وقت.پرواز از نیوکاسل که به لندن رسید،تا پروار تهرانم 4 ساعت وقت بود و بردم توی استراحتگاه خودشون و برام جا درست کرد که دراز بکشم و گفت وقت پرواز بر می گرده صدام بزنه!اما مگه آدم از ترس جا موندن خوابش می بره؟!هیچ وقت از این انگلیسی ها اندازه اون روز خوشم نیومد،دخترک با اون کلاه کجش و دامنشو لبسا سر تاسر سورمه ایش،سر وقت اومد و بدون صف منو برد سوار 747 بزرگ ایران ایر کرد،با یه بقل بزرگ و خداحافظی،همرام با یه بسته پر شکلات و چیپس به عنوا هدیه از طرف خودش و فرودگاه هیترو!

دلم تنگه ......دیگه بسه فعلا!

پ.ن.همچین روزایی(26تیر)صدای وینگ وینگ پسری توی بخش زنان و زایمان بیمارستان امام رضا برای اولین بار بلند شد!بله،سیروس که اسمش رو از شهید سیروس یگانگی،دوست بابام که توی ماه آخر جنگ شهید شده بود گرفته بود به دنیا اومد.ما رسما 20 ساله شدیم دوستان!

پ.ن.2.خیلی دلم براتون تنگ شده بود،شب میام همتون رو می خونم.

+ نوشته شده در  جمعه 1389/04/25ساعت 18:55  توسط سیروس  | 

قسمت خانومها

این یه پست دخترونه ست. چون نویسنده ش یه دختره. سیروس رفته ولایتشون و دیدیم که حیفه اینجا از رونق بیفته. در نتیجه من اومدم آپ کنم تا کاسبی کساد نشه

میخوام براتون از قسمت خانومهای عروسی بگم. وقتی خانومی وارد عروسی میشه، اول از همه میپره تو سالن آرایش و یا لباسشو عوض میکنه یا آرایش میکنه (حدود 756 قلم) یا مثه من دختر خوبیه و فقط موهاشو مرتب میکنه. وارد سالن که میشه اول دنبال مادر عروس و مادر دوماد میگرده تا به بهانه سلام و تبریک، اونارو برانداز کنه که ببینه چقد طلا بهشون آویزونه و خونواده عروس با کلاس ترن یا خونواده داماد. بعد میشینه پشت میز، نزدیک اقوام خودشون و سعی میکنه با پس زدن موهاش و عشوه اومدن، طلاهایی از قبیل گوشواره های گنده، گردن بندهای سنگین که معمولا دو سه تا روی هم انداخته میشه، النگوها که از مچ دست شروع میشه و به دور بازو ختم میشه، سنجاق سینه طلا که احتمالا از مادر مادربزرگش بهش ارث رسیده و به هر انگشتشم دو تا انگشتر کرده رو به نمایش بذاره. وای که چقد بدم میاد از این زن ها. بعد اگه آدم متمدن و بافرهنگی باشه، فقط بستنی میخوره و میره کنار. اما اگه اینطوری نباشه، مثه بولدوزر میفته رو میز و غیر از میوه ها و شیرینی هایی که تو شکمش میریزه، ده برابرشو تو کیفش میریزه. خب بچه ها تو خونه گشنشونه! از رقصیدنشون که بگذریم، میرسیم به شام. که همون متد میوه و شیرینی براش اجرا میشه. ته مونده های همه بشقابها رو تو یه ظرف یکبار مصرف میریزه و میچپونه تو کیفش و میزنه زیر چادرش و ده بدو که رفتیم. فردای اون روز که پاتخت باشه، تمام چشمش و حافظه ش رو بکار میگیره تا ببینه کی چی آورده. بعدم عین نوار ضبط شده همه رو (پس فرداش) برای دوستان و آشنایان تعریف میکنه. از همه جذابتر بخش آنالیز لباس و هیکل افراد حاضر در عروسیه: نبودی منیژه رو ببینی. انقد خودشو لاغر کرده و صورتش تو گود رفته که من اول اصلا نشناختمش. صغری خانوم یه لباسی پوشیده بود تا هم سر نافش باز بود. میگم دختر رقیه خانومم خیلی خوشگله ها. اگه میخوای برای پسرت بگیرش. انقد خوش هیکل بود. انقدم رقصید. راستی از داماد یادم رفت بگم. بابا اینکه اصلا رقص بلد نبود. باز صد رحمت به عروس. یه کمری تاب میداد. این که هیچی. قیافه شم خیلی داغون بود. من موندم خدیجه چطوری اینو پسندیده. میگن پولداره. تویوتا داره و خونه م داره. دیگه تقدیره دیگه. انشالا عروسی بعدی با هم باشیم...

قصدم نوشتن طنز نبود. چون من نوشته هام به پای سیروس نمیرسه. همه اینا چیزایی بود که من خودم به عینه دیده بودم. و واقعا بعضیاشون جای تاسف داره...

خب دوستان عزیزم، تا جمعه که سیروس برمیگرده، اینجا رو کامنت بارون کنین، سورپرایز شه

ببخشید وقتتونو گرفتم. موفق باشید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/04/24ساعت 4:35  توسط سیروس  | 

شما یادتون نمی آد

در راستای سلسله پست های فصیح و گرانسنگ بعضی اهالی وبلاگستان همچون دوست گرام بانو گارسیا، منباب شما یادتون نمی آد ما نیز با اندکی بی ادبی دستی در این دیگ حلیم بردیم!باشد که مورد قبول درگاه خوانندگان واقع شود.

شما یادتون نمی آد اون موقع ها توی مدرسه  موقع زنگ تفریح با برو بچه های می شستیم لب پله ها و موج مکزیکی می رفتیم و این شعر رو می خوندیم:

در زمان های یزید

مادر یزید نون می پزید

زنبور اومد ک..نشو گزید

مادری یزید قارتی گ.و.زید

 

موسیقی مبتذل غربی نوشت:از این( Westlife - Evergreen .mp3 )هم یادتون نره،از همین جا روش کلیک راست کنید و سیوش کنید

عیدتون مبارک نوشت:                   از ساغر مصطفی صفا می خواهم  

                                          "اقرأ اقرأ "من از حرا می خواهم

                      ای غنچه ی پر خنده ی هستی ، احمد!   

                      لبخند تو را روز جزا می خواهم

+ نوشته شده در  شنبه 1389/04/19ساعت 13:16  توسط سیروس  |